فقط سکوت مي کنم .....
گناه چشم هاي من و تو اينه كه هرچيزي رو
مي بينيم باور مي كنيم ، سوال نمي كنيم ، نمي پرسيم ،
فقط به يه گناه كوچيك و ناقابل دل ازهم مي بريم
و از خودمون و اون حقيقت كه بايد ميدونستيم فرار مي كنيم،
امروز اگه اينجا توي اين خونه تنها مي نويسم و از نوشته هاي
خودم احساس لذت مي كنم ، واسه اينه كه از خودم و درونم مي نويسم و
منتظر پيام وپيغامي نيستم كه خوب مينويسم يا نه ، فقط مي خوام بنويسم
، تا بلكه از تنهايي لحظه هاي وحشت انگيز زمان فرار كنم،
تنهايي خيلي بده ولي تنهايي توي لحظه هاي بي كسي بدتره،
وقتي كه حس مي كني كه الان بايد بنويسي خوب مي نويسي و از
اين ابهام كوچه هاي خيال انگيز وحشت فرار مي كني و خوبيش اينكه
لااقل از خودت مي نويسي و يه كم كمكي احساس راحتي ميكني ،
بازهم همه به جرمي مرا محكوم مي كنند
كه نبودن است
نبودن احساسي كه نياز هر آدم است
امروز توبيخم مي كنند كه چرا
چرا چي
چرا مي نويسم ، چرا از سكوت مردابي مي نويسم كه روزي چون رود مواج و طوفان بود
از مردابي مي نويسم كه مسدودش كردند و به جرم رفتن محكوم
ازچه بنويسم ، از همه شقايقهايي كه اين ميان آماج كينه هاي جريانند
يا از ياسهايي كه هنوز جوانند و در فصل جواني
محكوم به مرگي در بهار پر رازند
از پرنده هايي بنويسم كه به حرمت تكه هاي نانهاي زمستاني
مرا در بهار چهچه باران مي كنند
يا از پيرمردي بنويسم كه طي اين پنج سال
اكنون ميان تلي از خاك آرميده است
وهنوز پارك جاي خالي او را هديه به مهماني ديگر نكرده است
از چه بنويسم از تنهايي كه سكوت شبش مهتاب را ديوانه كرده است
يا از شكايت نامه عشق كه به درگاه ميخانه كوبيده است
از صداي بوق و ساز مفخران بنويسم
يا از ناله هاي يتيمان گرسنه عصر مولا
شايد دلت مي خواهد از چيزي بنويسم كه وجود ندارد
تخيلي از سيندرلايي كه در هيبت گدايي به عظيم مرتبه عشق رسيد
خوب مي داني كه نمي شود ، چرا كه قصه عشق شاه و گدا
فقط افسانه است
حال بازهم فكر كن از چه بنويسم از حكايت خدايي زميني كه به جرمي
محكوم شد كه روزي برايش اين جرم عشق شد
تو بگو از جنوبي بنويسم كه ساحلش را نديده ام
يا از رويايي بگويم كه هنوز خوابش را به شب بر متكاي خويش نخوانده ام
مشق عشق بنويسم ، نه نه !!! من هنوز سواد خواندن و نوشتن اين مكتب را نيافته ام
از چه بنويسم از
اقوامي بنويسم كه قوميت خويش را بر سر سفر ه هاي رنگين خانه ام پهن كرده اند
شايد ميخواهي
از فرهادي بنويسم كه هنوز شيرينش درون بطري شربت هاي بسته بندي شده است
شايد مي خواهي
از دشت عشقي بنويسم كه فقط ميان آن علف هاي هرزه روييده است و شقايق ندارد
نمي دانم تو مي گويي
از هرچه دلم مي خواهد بنويسم ، ولي سكوت بهترين راه علاج اين خلاصه هاست
فقط سكوت
سكوتي كه نوشتن در ميان واژه هاي آن هزار بار تكرار شده باشد فقط سكوت
سكوت و سكوت همان سكوت كه تو را تا انتهاي مزيت زيستن رهنمون است
سكوت كن و هيچ چيز نگو ، حتي اداي انسان هاي گنگ را هم در نياور
آن موقع شايد كسي يا شايد ديگراني به تو گفتند بنده خدا گنگ است
فقط همين
مگه میشه آدم فقط یک بار عاشق بشه ؟
عاشق ابدی فقط حرفه . پیش میاد که آدم خاطر یکی رو بخواد اما همیشه وقتی آدم فکر می کنه که دلش سخت پیش یکی گرفته یه دفعه یه جایی می بینه که ته دلش برای یکی دیگه هم می لرزه . اگه با وفا باشه دلش رو خفه می کنه و تا آخر عمرباید تو حسرت اون دل لرزه باشه اگه هم بی وفا باشه همه عمر عذاب گناه بر دلش می مونه . هیچ کس حکمتش و نمیدونه .
حالا به خود آدمه که حسرت رو بخواد یا عذابه گناه . یکی رو باید انتخاب کنه و راه فرار نداره .
شما بودید کدوم راه و انتخاب می کردید؟






