تبليغاتX
باشد که نباشیم بدانند که بودیم

خدا غم آنها را مي ديد و غمگين بود.خدا گفت:شما را دوست دارم.پس همديگر را دوست بداريد و با هم مهربان باشيد.

مرد سرش را پايين آورد,مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را ديد.زن به آب رودخانه نگاه مي کرد,مرد را ديد.

خدا به آنها مهرباني بخشيد و آنها خوشحال شدند.خداخوشحال شد و از آسمان باران باريد.

 مرد دستهايش را بالاي سر زن گرفت تا زير باران خيس نشود.زن خنديد.

 خدا به مرد گفت:به دستهاي تو قدرت مي دهم تا خانه اي بسازي و هر دو در آن آسوده زندگي کنيد.

مرد زير باران خيس شده بود.زن دستهايش را بالاي سر مرد گرفت.مرد خنديد.

 خدا به زن گفت:به دستاي تو همه زيباييها را مي بخشم تا خانه اي را که او مي سازد,زيبا کني.

 مرد خانه ساخت و زن خانه را زيبا و گرم کرد.آنها خوشحال بودند.خدا خوشحال بود.

 يک روز,زن پرنده اي را ديد که به جوجه هايش غذا مي داد.دستهايش را به سوي آسمان بلند کرد تا پرنده ميان دستهايش بنشيند.اما پرنده نيامد.پرواز کرد و

 رفت.دستهاي زن رو به آسمان ماند.مرد او را ديد.کنارش نشست و دستهايش را به سوي آسمان بلند کرد .

 خدا دستهاي آنها را ديد که از مهرباني لبريز بود.فرشته ها در گوش هم پچ پچي کردند و خنديدند.خدا خنديد و زمين سبز شد.

 خدا گفت:از بهشت شاخه گلي به شما خواهم داد.

 فرشته ها شاخه گلي به دست مرد دادند.مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت.خاک خوشبو شد.

 پس از آن کودکي متولد شد که گريه مي کرد.زن اشکهاي کودک را مي ديد و غمگين بود.

 فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگيرد و از آن شيره ي جانش به او بنوشاند.

 مرد زن را مي ديد که مي خندد.کودکش را ديد که شير مي نوشد.بر زمين نشست و پيشاني بر خاک نهاد.خدا شوق مرد را ديد و خنيد.وقتي خدا خنديد, پرنده بازگشت و

بر شانه ي مرد نشست.

 خدا گفت: با کودک خود مهربان باشيد,تا مهرباني را بيامود.راست بگوييد,تا راستگويي را بياموزد.گل و آسمان و رود را به او نشان دهيد,تا هميشه به يا د من باشد.

 روزهاي آفتابي و باراني از پي هم گذشت.زمين پر شد از گلهاي رنگارنگ و ولابه لاي گلها پر شد از بچه هايي که شاد دنبال هم مي دويدند و بازي مي کردند.

 خدا همه چيز و همه جا را مي ديد.خدا ديد که زير باران مردي دست هايش را بالاي سر زني گرفته است,که خيس نشود.زني را ديد که در گوشه اي از خاک با هزاران

 اميد شاخه گلي را مي کارد.خدا دست هاي بسياري را ديد که به سوي آسمان بلند شده اند و نگاههايي که در آب رودخانه به دنبال مهرباني مي گردند و پرنده هايي که...

 خدا خوشحال بود.چون ديگر,غير از او هيچ کس تنها نبود.

 ولي

نوبت من که رسيد،

سهم من يخ زده بود!سهم من چيست مگر؟

يک پاسخ

پاسخ يک حسرت!

سهم من کوچک 

بود

قد انگشتانم

عمق آن وسعت داشت

وسعتي تا ته دلتنگيها

شايد از وسعت آن بود

که بي پاسخ ماند!

ای خدااااااااااا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 0:1  توسط پرنده مهاجر  | 



 

اگه کسی رو دوست داشته باشی.نمی تونی تو چشماش

 زل بزنی.

 نمی تونی دوری شو تحمل کنی.نمی تونی بهش بگی

  چقدر دوستش داری.

 نمی تونی بهش بگی چقدر به اون نیاز داری.واسه

 همینه که عاشقا دیوونه می شن

کنم هر شب دعایى کز دلم بیرون رود مهرت
 

              ولى آهسته مى گویم :

                         خدایا

                   بى اثر باشد ...

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 23:6  توسط پرنده مهاجر  | 



به نام او که وجودش وجود زندگیم و نبودش ظلمت آن

 

 

بهار نيز سپری می شود...باران می آيد در كوچه تنگ و باز خبری از تو نيست

دلم برای تو تنگ است

روزهاييست كه همه چيز مرا به ياد تو می اندازد

در كنار بوته های برگهای سبز ايستاده ام

در كنار غنچه های سرخ كه در زير باران لبخند می زنند

در انتظار تو در گوشه ديوار كهن نقش تو ظاهر می شود

به سويت می دوم تا تو را در آغوش گيرم

ناگهان اندامت حاله آسا در ميان دستهايم محو میشود

به خود می آيم تو را نمی يابم

دلم برای تو تنگ است

باران همچنان می آيد

قطرات باران بر روی آب حوض می رقصند

و من همچنان منتظرم

 

چقدر خسته ام

چقدر خسته

خسته از دنيايی كه در ان نشسته ام

دنيايی كه خود را فراموش كرده

دنيايی كه سال هاست ديگر اميدی به آن ندارم

چه سود وقتی حتی دوستانت به تو می گويند شكسته ای

 

خسته ام

باور كن خسته ام

اما بيش از سكوت غم ناك انتظار آمدن توست كه سالها مرا با خود به بيراه برده

می دانم تو هم خسته ای

خسته و دل شكسته ای

اما شنيده ام دل بسته ای

به غير من پيوسته ای

برو ولی بدان

تا ابد به تو وفادارم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 16:33  توسط پرنده مهاجر  |