به نام تک پرستوی جزیره عشقم
امروز كه با خودم فكر می كنم می بينم چقدر ساده ام
من روزی بهت گفتم دوستت دارم عاشقانه برات جون می دادم
اما امروز بعد از روز ها فهميدم تو كسی نبودی كه بهش گفتم عاشقتم
تو اون آدم پاك و صادق نبودی كه حاضر بودم به خاطرش تمام وجودم را تقديم كنم
و امروز فهميدم كه من كسی نبودم جز يه ساده لوح بی گناه
كه اسير شيرين زبونی های تو شد
آره پرواز كردی
اما نه مثل يه كبوتر مثل يه شاهين به دنبال طعمه ای ديگه رفتی
و امروز منم و اون سكوت شيشه ای كه هر لحظه ممكنه بشكنه
و تمام گريه های مونده بر قلبم رو هديه كنه به تمام مجنون هايی كه به ليلی خودشون نرسيدن
اما تو ليلی هم نبودی چون ليلی فقط يه مجنون داشت
رفيق خوب ديروزم تو بودی سلام صبح هر روزم تو بودی
شبی در سينه من رخنه كردی تمام بيت و اشعارم ربودی
شبی در عالم مستی و هستی كتاب شاه دلها را گشودم
به يادت صد هزاران فال ديدم ولی حتی تو در بيتی نبودی
به يادت جرعه ای از می چشيدم كه ناگه چهره ات در جام افتاد
چو آن جرعه به عشقت در كشيدم نگاهی كردم و در آن نبودی
دمی من با خيالت چشم بستم به خوابم آمدی يكدم به صد ناز
ولی تا چشمهايم را گشودم بجز در قلب من جائی نبودی
تو را يكشب درون كوچه ديدم تماما غرق چشمان تو گشتم
ولی تو تا مرا ديدی و رفتی تو حتی يك نگاه از من ربودی
به والله از تو عاشق تر نديدم ولی انگار حتی تو نبودی
هميشه مست و شيدای تو بودم خمار از جام صبای تو بودم
تمام آرزوهای منی كاش يكی از آرزوهای تو بودم
روزی كه دلم پيش دلت بود گرو
دستان مرا سخت فشردی كه نرو
روزی كه دلت به ديگری مايل شد
كفشان مرا جفت نمودی كه برو
تو را به خدا
ديگر با آن چشمان اشك آلودت به من نگاه نكن
داغ دلم را تازه مي كني
نمي خواهم دوباره پشيمان شوم...
مي داني؟؟
بعد از تو
هيچ وقت آنطور كه مي گفتم عاشق نشدم....
تو رفتي بالا....
بالاي بالا....
و من دلم را به همين ستاره هاي چشمك زن خوش كردم
دلخوش اين بودم
كه با شمارش اين چراغك هاي بي مصرف
لحظه هاي بي تو بودن به پايان مي رسد ؛
همهء اميدم اين بود كه شبي
تو را از ميان ستاره ها خواهم چيد
....
آه نمي دانم
تو رفتي بالا...
بالاي بالا...
براي به تو رسيدن
نمي گويم كه راهي نداشتم ؛
ولي به خدا پايم گير بود...
تو هم كه بدت نمي آمد...
با پوزخندِ سردت
يكي يكي گناهانم را مي شمردي.
آخ آخ آخ... يادت مي آيد؟؟!
اوايل دستانت براي شمارشِ گناهانم كافي بود....
ولي حالا
حتي اگر دستهاي مرا هم داشته باشي
مي بيني كه كم مي آوري...
نگفتم...؟
تقصيرِ خودت بود بي انصاف!
اگر تو خواسته بودي
من هم آنجا بودم
بالا...
بالاي بالا...
اما مي بيني كه ديگر پايم گيرِ گير است!
حالا همان بالا بمان ؛ منتظرِ وعدهء پوچِ ديدار...
كه ديگر نه من
و نه آن نگاهِ عاشق و دلسوزم
خوش قولِ قرارِ توست....!
نه
سعي نكن داغِ دلم را تازه كني...
اينطوري به نگاهم خيره نشو ؛
من يكدندگي را از خودت آموخته ام عزيز
برگرد بالا...
نه خودت نه منِ بدبخت را
بيش از اين آزار نده
برگرد بالا...
بالاي بالا....






