تبليغاتX
باشد که نباشیم بدانند که بودیم

دو جام يك صدف بودند،

« دريا » و « سپهر »

آن روز

در آن خورشيد،

- اين دردانه مرواريد -

مي تابيد !

من و تو، هر دو، در آن جام هاي لعل

شراب نور نوشيديم

مرا بخت تماشاي تو بخشيدند و،

بر جان و جهانم نور پاشيدند !

تو را هم، ارمغاني خوشتر از جان و جهان دادند :

دلت شد چون صدف روشن،

به مرواريد مهر

آن روز !

 

 

سلام ممنون از کامنتای قشنگ همتون . تا بعد که باز ببينمتون خدانگهدار

اینم بخاطر دوست خوبم که گفته بود اپ کنم تا بعضی ها بدونن هنوز وب دست خودمه

 بخاطر بهترین دوستم مرد تنها نظر سنجی رو فعال کردممنون که یاد اوری کردی

 

                                                                فدای همه شما پرنده مهاجر 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 11:19  توسط پرنده مهاجر  | 



گفتم كه اختيارم را به دلم بسپارم هر جا كه او رفت من هم بروم فهميدم كه غصه دل غصه توست.  وقتي كه به دلم سر زدم و ناله هاي او را در اوج لبخند ديدم آنوقت بود كه فهميدم خيلي

 تنهاست، تنها تر از هميشه.

 

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 0:29  توسط پرنده مهاجر  | 



نمی دانستم ..... هيچ نمی دانستم فاصله ای نيست بين مرگ و زندگی ! تا تو رفتی !

 

 

بعد از رفتنت از خستگی حرفهای بر دل مانده مچاله شدم ! بعد از رفتنت من حرام

 

 

شدم ! حرام شدم بر همه چيز!!!!

 

 

 

هر گز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 22:3  توسط پرنده مهاجر 



 

دوستی با هر که کردم خصم مادرزاد شد

 

آشیان هر جا گرفتم خانه صیاد شد

 

آن رفیقی را که با خون جگر پروردمش

 

چون به کشتن بردنم آن بی وفا جلاد شد

 

 

ما واقعا تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمیدونیم. ولی در عین حال تا وقتی که چیزی رو دوباره بدست نیاریم نمی دونیم چی رو از دست دادیم.

 

كاش روياهايمان روزي حقيقت مي شدند
تنگناي سينه هادشت محبت مي شدند

سادگي
مهروفا قانون انسان بودن است
كاش قانونهايمان يكدم رعايت مي شدند

اشكهاي
همدلي ازروي مكراست وفريب
كاش روزي چشمهامان باصداقت مي شدند

روزي ازغم مي
شود ويران دلم اي كاشكي
بين دلهاغصه هامردانه قسمت مي شدن

د

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 0:11  توسط پرنده مهاجر 



 

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در

 

تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه

 

اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين

 

قلبي است كه تاكنون ديده اند. مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي

 

بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما

 

قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه

 

كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او

 

برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي

 

را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي

 

نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با

 

نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا

 

مي كند كه قلب زيباتري دارد. مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و

 

گفت:؟تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها

 

مشتي زخم و خراش و بريدگي است؟ پيرمرد گفت: درست است، قلب تو سالم به

 

نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي

 

نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده

 

ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به

 

جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه

 

هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو

 

انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي

 

از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند،

 

اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين

 

شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا مي

 

بيني كه زيبايي واقعي چيست؟؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك

 

از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود

 

قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت

 

و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان

 

گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود.

 

زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 0:9  توسط پرنده مهاجر  | 



اول آشنائیمون حرفا چه شاعرانه بود

نگاهه تو، تو چشم من چه پاک و صادقانه بود

اول آشنائیمون عزیز و دردونه بودم

به چشمه مست و عاشقت گوهر یکدونه بودم

حالا چی هستم واسه تو

حالا کی هستم واسه تو

یه جام خالی از شراب

شکستنی مثله حباب

 

اول آشنائیمون برای تو راز بودم

شعر بودم

شور بودم

الهه ناز بودم

اول آشنائیمون واسم یه پروانه بودی

من همه سادگی و تو عاشق و دیوانه بودی

 

 

کاش همیشه همه چیز مثله روزای اول قشنگ می موند .  چي مي‌شد اگه روزهاي خوش گذشته حتي با تمام غم‌هايش دوباره تکرار مي‌شد .

 

کاش مي دانستي که مارا مجال آن نيست که لحظه هاي بي بازگشت را تمنا کنيم کاش مي دانستي فردا چقدر زود است براي مردن و چقدر دير است براي زيستن اي کاش آدميان همواره چون طفلاني پاک نوراني مي ماندند!!!!!

 

 

به یاد آنان که روزی با من همدم بودند و به یاد روزهای ناز

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 9:26  توسط پرنده مهاجر  |