يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه ، وگرنه ميسوزه .
يه دل هميشه بايد توش غم باشه ، وگرنه مي شکنه .
يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه .
يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه .
يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه .
يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمي چسبه .
يه دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقي نداره .
يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه .
يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه .
يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه .
يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ، يه کبوتر عاشق ، يه قناري خوش آواز ، يه لب خندون ، يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشي ، يه قلب پاک، يه ديوار استوار ، فقط يه جا معني داره ، جائي که :
چشماي اشک آلودت رو من پاک کنم ، دل غم آلودت رو من شاد کنم ، جفت کبوتر عاشقي مثل من باشي ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لباي کوچيکت رو من خندون کنم ، نقاش دفتر خاطرات من باشم ، پاکي قلبت رو با سلامت عشقم معني کنم ، و فقط از اينکه به من تکيه مي کني احساس مسئوليتم بيشتر ميشه
من از اين هيچ زمان
زندگي را به خطا يافته ام
يافتم زندگيم:
رو به دهليز غم است...
رو به احساس غريب
رو به ابراز فريب...
و خطا يافته ام:
چشم همراهم را !
و من اينجا هيچم ...
"هيچتر از هيچم..."
در حوالی بساط شیطان
دیروز شیطان را دیدم ، در حوالی میدان بساطش را پهن کرده
بود ، فریب می فروخت . مردم دورش جمع شده بودند ، هیاهو
می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند ،
توی بساطش همه چیز بود : غرور ، حرص ، دروغ و خیانت
جاه طلبی و .... هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی
می داد . بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی
پاره ای از روحشان را . بعضی ها ایمانشان را می دادند و
بعضی ها آزادگیشان را
شیطان هم می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد . حالم را به
هم می زد . دلم می خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم
انگار ذهنم را خواند ، موذیانه خندید و گفت : من کاری با
کسی ندارم ، فقط گوشه ای بساطم را پهن کردم و آرام
نجوا می کنم . نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور
می کنم چیزی از من بخرد . می بینی ! آدمها خودشان دور من
جمع شدند
جوابش را ندادم ، آن وقت سرش را نزدیک آورد و گفت :
البته تو با اینها فرق می کنی ، تو زیرکی و مومن ، زیرکی و
ایمان ، آدم را نجات می دهد . اینها ساده اند و گرسنه ، به
جای هر چیزی فریب می خورند
از شیطان بدم می آمد حرف هایش اما شیرین بود . گذاشتم که
حرف بزند و او هی گفت وگفت وگفت
ساعت ها کنار بساطش نشستم تا اینکه چشمم به جعبه ی
عبادت افتاد که لابه لای چیزهای دیگر بود ، دور از چشم
شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم
با خودم گفتم : بگذار یک بار هم شده کسی ، چیزی از شیطان
بدزدد ، بگذار یک بار هم او فریب بخورد
به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم . توی آن
اما جز غرور چیزی نبود . جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور
توی اتاق ریخت . فریب خورده بودم ، فریب . دستم را روی قلبم
گذاشتم ، نبود ! فهمیدم که آن را در کنار بساط شیطان جا
گذاشته ام
تمام راه را دویدم . تمام راه لعنتش کردم . تمام راه خدا
خدا کردم . می خواستم یقه نامردش را بگیرم . عبادت
دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم . به میدان
رسیدم ، شیطان اما نبود .
آن وقت نشستم و های های گریه کردم . اشک هایم که تمام
شد ، بلند شدم . بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم که
صدایی شنیدم ، صدای قبلم را
و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم
....به شکرانه فلبی که پیدا شده بود
بی تو دلم همیشه تنگ است ، بی تو دنیا برایم سوت و کور است
بی تو شبم بی مهتاب است ، بی تو ستاره آسمان تاریک دلم خاموش است
بی تو زندگی بی مفهوم است ، بی تو عشق و عاشقی در دلم دور است
بی تو هوای دلم همیشه ابری است ، آسمان چشمانم همیشه بارانی است
بی تو زندگی برایم عذاب است ، گلهای باغ دلم همه خشک و بی جان است
بی تو دریای دلم کویری تشنه و خشک است ، آسمان آبی قلبم تیره و تار است
بی تو عشق از خانه دلم فراری است و طاغچه خانه دل همیشه خالی است
بی تو آرزویی ندارم در دلم ، و تنها آرزویم از خدای خویش بودنت در کنارم است
بی تو غروب ها برایم جهنم واقعی است ، و سحرگاه طلوع خورشید دلم خیالی است
بی تو مجنونم ، بی تو موجودی پوچم ، بی تو جاده زندگی ام بن بست است
و پرنده های آشیانه قلبم همه بی آواز هستند بی تو وجودم در این دنیا بی ارزش است
و نامم در کتاب زندگی خط خورده و فراموش شده است
بی تو دیگر مجالی برای زندگی دوباره نیست
آرزوی قلبم مرگ است
**********************************************************************************
****************************************************************
******************************************************
*******************************************
**************************
********************
**************
******
***
**
دخترا حواسشون باشه که قحطی شوهر اومده !
پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه می کارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجامم چنین دیدی
در دلم باریدی
... ای افسوسبر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست می لرزد
روحم از سرمای تنهائی
می خزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهائی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ، ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ، از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشکید
شعر ، ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب درد آلود
جان من بیدار شد ، بیدار
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه می گشتم به دنبالش
وای بر من ، نقش خوابی بود
ای خدا
... بر روی من بگشایلحظه ای درهای دوزخ را
تابه کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را ؟
دیدم ای بس آفتابی را
کو پیا پی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب من
!ای دریغا ، در جنوب
! افسردبعد از او دیگر چه می جویم ؟
بعد از او دیگر چه می پایم ؟
اشک سردی تا بیفشانم
گور گرمی تا بیا سایم
پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه می کارد
احساس
عشق فرمانده احساسات روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردندخوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس.......هر كدام به روش خويش مي زيستند .تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد
.تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرش كردند
.همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند
.در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد
كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود
.عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد
.آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند
.!!!!!!!!!قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير! آب ميرفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود
.او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست
.اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من كمك كن
.ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست
.عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟
غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني
.عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده
اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم
.در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست
.از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه
!!!!!سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند
تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد
.عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده
ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران ن! باش تو را نجات خواهم داد
.عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد
.پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت
.آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد
.و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند
.عشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد
.دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد
.تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟
هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي
.عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟؟
دانائي گفت كه او زمان بود
.عشق با تعجب گفت: زمان ؟؟؟
!!!دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند
شب سردي است، و من افسرده
.راه دوري است، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.
***
مي كنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت،
غمي افروز مرا بر غم ها.
***
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.
***
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر، سحر نزديك است.
هر دم اين بانگ بر آرم از دل:
واي، اين شب چقدر تاريك است!
***
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
***
مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من، ليك، غمي غمناك است
سلام دوستان خوب
این شعر و دوست خوبم فردین که الان در بین ما نیست برام
گذاشته بود من گفتم این شعرو بزارم تا یادفردین زنده باشه
روحش شاد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شبان گاهان لب دریاچه می رفتم
ومی گفتم به خود
او یک شب آنجا دیده خواهد شد .
من او را پیش از این هرگز ندیده
نام او را نیز نشنیده
ولی انگار با هم روزگاری آشنا بودیم .
نمی دانم کجا بودیم
که من در نیلی چشمان او
او در کبود رود شعر من
زمانها در شنا بودیم .
شبی آمد ،ولیکن دیر وقت آمد .
نه فانوسی ، نه مهتابی
هوا بس تیره بود و دامن دریاچه پرتوفان
سوار قایقی گشتیم وبرخیزابها رفتیم تا دیری
ولی دردا چه تقدیری
من اوراباز هم نشناختم ، زیرا
که شب تاریک بود و موج نیرومند
از آن سو قصه ی تلخی است ؛
ای افسوس ، ای اندوه
او را موجها بردند !
واینک
هر سحر در قلب من ، نیلوفری نمناک می روید.......
گذر دارم ز شب ،پرواز من باش
اگر خالی ز سوز و شور عشقم
مرا یاری ده و همراه من باش
دلم امشب گرفته مثل بارون
به ضرباهنگ بارون ساز من باش
سرودی در گلویم دارم ای عشق!
تو بغض آخرین،آواز من باش
اگر تنها ترین شوم بازهم خدا هست
او جانشین همه نداشتن هاست
.نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است
.اگر همه خلق گرگهای هار شوند
واز آسمان هول کینه بر سرم بارد
تو مهربان جاودان آسیب نا پذیر من هستی
.....ای پناگاه ابدی
!تو می توانی جانشین همهء بی پناهی ها شوی ،
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
![]()
![]()
![]()
سلام گرم و صمیمی من نثار عزیزانی که تا این ساعت منو همراهی کردن وبا
تشویق و کا منتهای زیبایشون مرا امیدوار می کنند
همانطور که گفتم من الان در مشهد مقدس هستم و دیشب جای همگیتان خالی
رفتم به زیارت امام رضا ودر آنجا به یاد همگی دوستان بودم وهمۀ تان
را در آنجا دعا کردم امیدوارم که خدا قبول کند
انشاءالله
بنام آنکه آشنایی را با لبخند ، دوستی را با محبت و جدایی را با اشک آفرید .
دلم تنگ است دلم همچون برگهای پاییزی پر از درداست
صدای خش خش برگها میشود اغاز من تنها تر از تنها
به مرگ برگ های زرد می گریم
ولی تک برگ زردی به حال من نمی گرید
سلام دوستان ؛ من از دیروز راهی شهر مقدس مشهد شده ام و به پابوس علی بن موسی الرضا (ع ) آمده ام الان که من در کنارتونم ، در دلم یک حال و هوای دیگری است دلم پراز شور وشوق رفتن و دیدن حرم مطهر این امام غریب و مظلوم است جای همگی خالیست انشالله اگر توفیق دهد امشب می خواهم به جای همگیتان به زیارت بروم و یک درد دل حسابی با خود وخدای خودم بکنم و و در آنجا همگی شما را یاد خواهم کرد و نائب زیارۀ شما خواهم بود امیدوارم که خدا این را از من بپزیرد انشالله
راستی اینجا هواخیلی سرده من هم بخاطری که سرما نخورم اومدم کافی نت و ازحال خودم براتون نوشتم
التماس دعا
ای که از کوچه معشوقه ما می گذری
بر حضر باش که سر می شکند بازارش
![]()
![]()
![]()
![]()
بازم،آمدی تو بر سر راهم بازم ،میکنی دوباره گمراهم
دیریست قلب من از عاشقی سیر است خسته از صدای زنجیر است
به خواسته دوست عزیزم مرد تنها که منولایق دونستن
![]()
![]()
![]()
![]()
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی دیده بر در دختن
عشق یعنی در فراقش سوختن
چه بگویم که غم از دل برود تو بیائی
گر بیایی دهمت جان گر نیایی کشدم غم
من که بایست بمیرم چه بایی چه نیایی
با آرزوی موفقیت برای تمامی شما عزیزان






